دیشب رفته بودم شهر بغلی برای مراسم افطار مادرِ مدیرمان. بعضی از زنها موجودات عجیبی هستن. من برای رسیدن به شهر مدنظر، نه به کسی رو زدم که فلانی بیا با هم برویم و نه از کسی پرسیدم که میروی یا نه. اولش اسنپ گرفتم بعد که هزینهٔ زیادش را دیدم کنسل کردم. مثل هر روز صبح رفتم راهآهن. سوار خطیها شدم و با پانزده هزار تومن جلوی مسجد پیاده شدم. زنها متعجبم میکنند چون همه جا وابسته به شوهرانشان هستند. یعنی مسیر دور باشد انگار زمینگیر میشوند و دیگر نمیتوانند قدم از قدم بردارند!
دیروز خانم میم کل مسیر برگشت از پسر کنکوریاش حرف میزد. از هزینهٔ گزافی که برای کلاسها و کتابهایش کردهاند و استرسی که یک سال است دارند تحمل میکنند. میدانم که ته دلش پسرش را دکتر تصور میکند ولی از استرس بالا و ترس اینکه خدای نکرده قبول نشود، ماجرا را به پرستاری و دانشگاه آزاد تقلیل میدهد. مدام میگوید من که میدانم قبول نمیشود و فلان!
گفتم داری لوسش میکنی. پسره هجده سالش شده دلیلی ندارد اینقدر لیلی به لالایش بگذاری چون کنکور دارد. هزار و یک آدم دیگر هم کنکور دارند خب که چه؟
بعد ماجرای کنکور خودش را تعریف کرد که چه پدر همراهی داشته و چه معلمهایی برایش گرفته و حتی رفته دستبوسی معلم در مدرسه و فلان.
کرک و پرم ریخت! پدر من تنها میدانست کدام مدرسه درس میخوانم. یاد گرفته بودم که آنقدر بخوانم که دولتی قبول شوم و هزینهٔ شهریه بهشان تحمیل نشود. تنها کلاسی که رفتم، کلاس تستزنی دبیر عربیمان بود که هزینهاش را با عیدیهایم دادم.
تنها کتاب تستهایی که داشتم که سر جمع چهار تا بود، خواهر بزرگم که آن سال شاغل شده بود برایم خرید.
آنقدر خواندم که دولتی قبول شوم ولی رویا
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
تاريخ: يکشنبه
3 ارديبهشت
1402 ساعت: 14:11